خرید بک لینک
یادمه بچه که بودم همش دوست داشتم بزرگ بشم... دوست داشتم پا به دنیای بزرگ تر بزارم... غافل از این بودم که دنیای بزرگی اونقدر هام قشنگ و زیبا نیست...!!! همش پا تو کفش بزرگتر ها میکردم و حس آدم بزرگ ها رو میگرفتم... لباسهای مامانمو میپوشیدم و خودمو یه آدم بالغ فرض میکردم... اما امان از امروز که پا به دنیای بزرگتر ها گذاشتم... حالا دوست دارم به دنیای کودکی خودم برگردم... حتی برای یه روز هم که شده دوس دارم غافل بشم از آدم بزرگ ها و دنیای عجیب و غریبشون... راستشو بخوای نمیدونم زندگی عجیبه یا ما آدما... شاید زندگی عجیب باشه ولی ما آدم بزرگ ها عجیب تریم.... کودکی هامون رو با فکر کردن به بزرگ شدن از دست دادیم... نوجوانیمون رو با فکر کردن به جوان بودن... و حالا که جوان شدیم دوست داریم برگردیم به همون دوران کودکی خودمون...!!! دلیلش رو نمیدونم... شاید چاقوی زندگی بدجور داره آدم بزرگ هارو خراش میندازه... یا شایدم کوه های زمونه ریزش کرده و داره به سمت آدم بزرگ ها سنگ پرت میکنه... نمیدونم... نمیدونم.. نمیدونم... ذهنم پر از نمیدونم هایی هستش که جواب هیچ کدوم شون رو نمیدونم...کلام آخر اینکه تویی که داری این متن رو میخونی ... آره خوده تو هم یه زمانی وقتی که کوچیک بودی آرزو داشتی زودتر بزرگ بشی... خواستم بهت بگم آدم بزرگ ها اونقدر هام که تو فکر میکردی خوشبخت و شاد نیستن... آدم بزرگ ها یه قبرستون پر از غم و غصه تو دلشون دارن که هر روزشون با سوم و هفتم و چهلم و سالگرد غصه هاشون پره... آدما بزگ تر که میشن غصه هاشون بیشتر ، خنده هاشون کوتاه تر و گریه هاشون طولانی تر میشه... آدم بزرگ ها حتی وقت زندگی کردن هم ندارن...دلم میخواد تموم بچه های دنیا رو بذارم جلو روم و بهشون بگم که تو همین دوران کودکیتون

برچسب: نویسنده: کوروش رستگار تاريخ: پنجشنبه 25 اسفند 1401 ساعت: 20:40

ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ ....ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﻢ ....ﮐﻼﻍ ﭘﺮ ....ﻛــــــﻼﻍ .......ﭘــــﺮ؟؟؟؟؟؟؟؟ﻧــــﻪ !...ﻛــــﻼﻍ ﺭﺍ ﺑﮕــــــــﺬﺍﺭﻳﻢ ﺑــﺮﺍﻱ ﺁﺧــــﺮ ...ﻧﮕـــﺎﻫـــﺖ ..............پـــﺮ ...ﺧــــﺎﻃـــﺮﺍﺗﺖ ............... ﭘـــﺮ ...ﺻـــﺪﺍﻳﺖ ............... ﭘـــﺮ ...ﺩﺳﺘﻬﺎﯾﺖ ............ ﭘﺮﺟــــﻮﺍﻧﻴـــﻢ ............... ﭘـــﺮ ...ﺧــــﺎﻃـــﺮﺍﺗـــﻢ .......... ﭘـــﺮ ...ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ................ ﭘﺮ ...ﺍﺣﺴﺎﺳﻢ ............ ﭘﺮ ...ﻗﻠﺒﻢ .............. ﭘﺮ ...ﻣــــﻦ ........ ﭘـــﺮ ...ﺣــــﺎﻻ ﺗـــﻮ ﻣـــﺎﻧـــﺪﻩ ﺍﻱﻭﻛـــﻼﻏــــﮯ ﻛـــﻪ ﻫﻴــــﭻ ﻭﻗـــﺖ ﺑـــﻪﺧــــﺎﻧﻪ ﺍﺵ ﻧــﺮﺳﻴــﺪ...

برچسب: نویسنده: کوروش رستگار تاريخ: پنجشنبه 25 اسفند 1401 ساعت: 20:40

یادمه بچه که بودم همش دوست داشتم بزرگ بشم... دوست داشتم پا به دنیای بزرگ تر بزارم... غافل از این بودم که دنیای بزرگی اونقدر هام قشنگ و زیبا نیست...!!! همش پا تو کفش بزرگتر ها میکردم و حس آدم بزرگ ها رو میگرفتم... لباسهای مامانمو میپوشیدم و خودمو یه آدم بالغ فرض میکردم... اما امان از امروز که پا به دنیای بزرگتر ها گذاشتم... حالا دوست دارم به دنیای کودکی خودم برگردم... حتی برای یه روز هم که شده دوس دارم غافل بشم از آدم بزرگ ها و دنیای عجیب و غریبشون... راستشو بخوای نمیدونم زندگی عجیبه یا ما آدما... شاید زندگی عجیب باشه ولی ما آدم بزرگ ها عجیب تریم.... کودکی هامون رو با فکر کردن به بزرگ شدن از دست دادیم... نوجوانیمون رو با فکر کردن به جوان بودن... و حالا که جوان شدیم دوست داریم برگردیم به همون دوران کودکی خودمون...!!! دلیلش رو نمیدونم... شاید چاقوی زندگی بدجور داره آدم بزرگ هارو خراش میندازه... یا شایدم کوه های زمونه ریزش کرده و داره به سمت آدم بزرگ ها سنگ پرت میکنه... نمیدونم... نمیدونم.. نمیدونم... ذهنم پر از نمیدونم هایی هستش که جواب هیچ کدوم شون رو نمیدونم...کلام آخر اینکه تویی که داری این متن رو میخونی ... آره خوده تو هم یه زمانی وقتی که کوچیک بودی آرزو داشتی زودتر بزرگ بشی... خواستم بهت بگم آدم بزرگ ها اونقدر هام که تو فکر میکردی خوشبخت و شاد نیستن... آدم بزرگ ها یه قبرستون پر از غم و غصه تو دلشون دارن که هر روزشون با سوم و هفتم و چهلم و سالگرد غصه هاشون پره... آدما بزگ تر که میشن غصه هاشون بیشتر ، خنده هاشون کوتاه تر و گریه هاشون طولانی تر میشه... آدم بزرگ ها حتی وقت زندگی کردن هم ندارن...دلم میخواد تموم بچه های دنیا رو بذارم جلو روم و بهشون بگم که تو همین دوران کودکیتون

برچسب: نویسنده: کوروش رستگار تاريخ: يکشنبه 7 اسفند 1401 ساعت: 14:11

ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ ....ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﻢ ....ﮐﻼﻍ ﭘﺮ ....ﻛــــــﻼﻍ .......ﭘــــﺮ؟؟؟؟؟؟؟؟ﻧــــﻪ !...ﻛــــﻼﻍ ﺭﺍ ﺑﮕــــــــﺬﺍﺭﻳﻢ ﺑــﺮﺍﻱ ﺁﺧــــﺮ ...ﻧﮕـــﺎﻫـــﺖ ..............پـــﺮ ...ﺧــــﺎﻃـــﺮﺍﺗﺖ ............... ﭘـــﺮ ...ﺻـــﺪﺍﻳﺖ ............... ﭘـــﺮ ...ﺩﺳﺘﻬﺎﯾﺖ ............ ﭘﺮﺟــــﻮﺍﻧﻴـــﻢ ............... ﭘـــﺮ ...ﺧــــﺎﻃـــﺮﺍﺗـــﻢ .......... ﭘـــﺮ ...ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ................ ﭘﺮ ...ﺍﺣﺴﺎﺳﻢ ............ ﭘﺮ ...ﻗﻠﺒﻢ .............. ﭘﺮ ...ﻣــــﻦ ........ ﭘـــﺮ ...ﺣــــﺎﻻ ﺗـــﻮ ﻣـــﺎﻧـــﺪﻩ ﺍﻱﻭﻛـــﻼﻏــــﮯ ﻛـــﻪ ﻫﻴــــﭻ ﻭﻗـــﺖ ﺑـــﻪﺧــــﺎﻧﻪ ﺍﺵ ﻧــﺮﺳﻴــﺪ...

برچسب: نویسنده: کوروش رستگار تاريخ: يکشنبه 7 اسفند 1401 ساعت: 14:11

صفحه بندی